شب های آخر هم می گذرد
اما هنوز دل هامون به عشقشون نرسیدند
واژه های پایان و آخر از وحشت حقیقت ترسیدند
ستاره های آسمون مرگ مهتاب دلم رو دست جمعی دیدند
شاخک های خشکیده با یک رعد لرزیدند
قطره های بارون تا رسیدن به زمین چه شاعرانه می رقصیدند
اما چشم های تو هیچ وقت دلیل بارونی بودن چشم های من رو نفهمیدند
اشک های بی قرار روی گونه های خیس من می لغزیدند
شاید هم قلب های دو تامون جدایی رو ترجیح دادند
اون حس های غریب چه زود مارو از هم فراری دادند
همون روزهای سخت آخر
راه درست عاشقی رو یادم دادند
* * * * * * * * * * * * * *
اینم یکی دیگه از شعرای خواهرم هست که من دوست داشتم شمام بخونیدش و نظر بدید...