تبليغاتX
...زندگـــــــــــــی ادامه داره

...زندگـــــــــــــی ادامه داره

به ما صبر بده تا بپذیریم چیزهایی رو که نمی تونیم تغییر بدیم

و شهامتی بده تا تغییر بدیم چیزهایی رو که می تونیم تغییر بدیم

و دانشی بده تا بفهمیم تفاوت این دو را...

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 17:0 توسط هانیه| |

تو مثل همیشه آروم خوابو

دلم از غصه ی تو بی تابو

...

امشبم رد می شه

رد می شه...

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 23:14 توسط هانیه| |

من اگه گاهی ازت فاصله می گیرم

واسه اینه که نفهمی ................

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 0:56 توسط هانیه| |

همیشه ترسم از این بود

که به دوری طولانی ازم عادت کنه.

دوری طولانی به نظرم یه روز بود.

شایدم دو روز

نهایتا یه هفته

اما حالا...

یه ماه

دو ماه

ماه ها پشت سر هم می گذرن و

به سال می رسن.

شاید من دیگه نباید بترسم.

شاید.

نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت 1:52 توسط هانیه| |

خنده هایت را که می بینم

   انگار دلم خالی می شود

      یاد لبخندی می افتم که اولین بار...

بگذریم

فکر می کنم به این که

   بعد از این سال ها هیچ چیز شبیه گذشته نیست

     جز لبخند تو

همان هست که بود

نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 18:0 توسط هانیه| |

بگذار عشق

        خاصیت تو باشد

نه رابطه ی خاص تو با کسی

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 17:8 توسط هانیه| |

به اندازه ی ظرفیت محبت کنیم

          نه به اندازه ی اشتهای خویش

نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 19:43 توسط هانیه| |

                     تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 0:0 توسط هانیه|

رفتم

چون مجبور شدم

چون باید می رفتم

چون وقتش رسید که برم

از رفتنم ناراحت نباش

من تاب شرایط تازه رو نداشتم

نمی خواستم وقتی به این تصمیم برسم که دیگه چیزی ازم نمونده

شایدم چیزی از هر دومون

اما می دونم هیچ وقت به نبودت عادت نمی کنم


من سال های با تو بودن رو فراموش نمی کنم

تمام روزها و لحظه هایی که با هم گذروندیم،خلوت هامون از جلو چشمام پاک نمی شه

فراموش نمی کنم شوقی رو که کنار تو داشتم

آغوشت که آرامشم بود

بوسه هات که مثل مخدر خمارم می کرد

چشمات...مال من بودن

من خنده هاتو دوست داشتم

لوس شدن هاتو ، عاشقونه هاتو دوست داشتم

دوست داشتم گاهی وقت ها بانوی دلتنگی هات می شدم و تو برام درد و دل می کردی

دوست داشتم پی هر بهونه گریه می کردم تا تو اشک هامو پاک کنی

تا سرمو رو سینت بذاری و موهامو ناز کنی

تو عشقم بودی

بهار زندگیم بودی

مرد من بودی

پاره ی وجودمو می شه فراموش کنم؟


بگذریم...

حسابمون از هم جدا

من هیچ وقت دلم طاقت نمیاره ازم دلخور باشی

می دونم اینقدر دوستم داری که اگه بگم منو ببخش....

پس منو ببخش


می سپرمت به خدا و ازش می خوام تو مسیری که انتخاب کردی همراه و نگهدارت باشه

منم رفتم دنبال سرنوشت؛دنبال زندگی

اما

فراموشت نمی کنم

توام فراموشم نکن

هنوزم وقتی چشمم به ماه می افته،یادت می افتم

قول بده مواظب خودت باشی

دوست دارم

همیشه

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 2:30 توسط هانیه|

همه ی مردا خبیثن

                  اما یکی از اونا باید باشه تا تورو از دست بقیشون نجات بده!!!


                                                       ( از کتاب زنان ونوسی اند مردان جهنمی )

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 19:22 توسط هانیه| |

می شه لطف کنید و اینقدر از زندگیه خصوصیه من نپرسید؟

من چرا باید به این سوالا جواب بدم؟

چرا باید راجع به زندگیه خصوصیم توضیح بدم؟

زندگیه خصوصیه هر کسی به خودش مربوط هست

خواهش می کنم کسایی که از این طور سوالات دارن

لطف کنن و اصلا اینجا نیان

چون فقط و فقط خودشونو اذیت می کنن و برای من این حرفا هیچ اهمیتی نداره

و هیچ جوابی هم داده نمی شه چون دلیلی برای جواب نیست

البته اگر دوست دارید می تونید تشریف بیارید و خسته بشید!!!

این وبلاگ یه محیطی هست برای من و دوستانی که همیشه به من لطف دارن

لطف کنید و دیگه از این نوع کامنتا نذارید

ممنون

نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 23:46 توسط هانیه| |

تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهد هایی که کسی آن ها را نبست.

زندگی شیبیـــست. عشق سیبیـــست و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم و ترتیبیـــست.

و اما تو :

 قرار نبود آن وقت های تو  جایشان را با این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس، بوسه ، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بی قراری بود و بس....

گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد.مهم نیست. فقط یک چیز یاد همه بماند.

اگر اتفاقی که نباید بیفتد ،افتاد تنها برایت می نویسم :خودت خواستی.تقصیر من نبود.


                 حالا

                   خودت خواستی.تقصیر من نبود....


نوشته شده در دوشنبه 21 تیر1389ساعت 14:55 توسط هانیه| |

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

                               به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم



نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 14:36 توسط هانیه| |


من نیز سراغ چشمانت را از آسمان می گیرم

چقدر دوست داشتم

   تمام دلتنگی های این روزها را

     با تو قسمت می کردم


                               بماند....

که آنقدر فاصله زیاد شده

   که هرچه فریاد می زنم

                      

                           صدایم را نه تو می شنوی

                              و نه.....                        

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 2:30 توسط هانیه| |


"پدرم بود که می گفت : زمستان سرد است!

هر که در مرحله ی عشق ببازد مرد است!"

 

دوستی خواند و ... یادم ماند!

نمی دانم از کیست؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 19:1 توسط هانیه| |


احساس عشق

بزرگترین هدیه ی تو به من بود

وقتی به اون روزا فکر می کنم

انگار همه چی یه رویا بود

یه رویای شیرین اما کوتاه

خدایا

دلم تنگه

با همه ی وجود می خوام دوباره عشق رو احساس کنم

خسته ام

از تنهایی خسته ام

از زندگی بی عشق خسته ام

اما برای فرصت دوباره

دلم باهام راه نمیاد


 می دونم تو همیشه کنارم هستی

دوستت دارم



نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 23:12 توسط هانیه|


این آخرین شامه

شمعا رو روشن کن

نبضت تو دستامه

شمعا رو روشن کن

این آخرین شامه

با تو سر یک میز

این آخرین مهره

از آخرین پاییز

این آخرین لبخند

این آخرین بوسه

بعد از تو این شب ها

تکرار کابوسه


شمعارو روشن کن

شب دلهره داره

باید برم اما

عطرت نمی ذاره

فردای من بی تو

تلخو غم انگیزه

شمعو تماشا کن

چه اشکی می ریزه


این آخرین لبخند

این آخرین بوسه

بعد از تو این شب ها

تکرار کابوسه


این آخرین لبخند

این آخرین بوسه

بعد از تو این شب ها....

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 14:16 توسط هانیه| |


شده با  گفتن یه حرف

شده با یه نگاه سرد

        پشیمونم کن از رفتن

یه کاری کن برای من

       واسه تقویم بی فردام

برای من که می دونی

                 بدون تو

                     چقدر تنهام.....


نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 13:23 توسط هانیه| |

 

یادت هست پارسال

دی ماه

روز تولدم

این آهنگ

گفتی دوسش داری

دستمو گرفتی و خواستی با هم برقصیم

گفتی فقط گوش کن

منم تو بغلت هیچی نمی گفتم

توام فکر می کردی دارم گوش می دم

اما نه

من تو فکر بودم

تو خیال اینکه

         واقعا  بعد از تو این شب ها

                        تکرار کابوسه

از اون روز به بعد

همیشه تو تنهاییام زمزمش می کنم

این آخرین لبخند

           این آخرین بوسه

بعد از تو این شب ها

               تکرار کابوسه

 

فقط همین یادمه!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 5:20 توسط هانیه| |

 

گاهی وقتا بین بودن و نبودن شک داری

اینکه اصلا هستی یا نیستی

اینکه باید باشی یا....

نمی دونم

یعنی خیلی وقت هست که هیچی نمی دونم.

شاید گاهی سکوت بهترین راه باشه

شایدم تنها ترین.

گاهی حس هایی هست که با هیچ کلمه ای نمی شه

احساسش کرد

درکش کرد

مثل حس تردید بین بودن و نبودن

اینکه اصلا هستی یا نیستی

اینکه باید باشی یا.........

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:31 توسط هانیه| |

Design By : nightSelect.com